کتاب پس از سقوط و حادثه درویشی

تولید کننده : انتشارات افراز
قیمت :
44,000 تومان
تخفیف :
٪10
قیمت برای شما :
39,600 تومان

7 روز ضمانتبازگشت کالا

پشتیبانی24 ساعته

ضمانتاصالت کالا

روش‌هایارسال کالا

پرداختآنلاین

«پس از سقوط» و «حادثه در ویشی» دو نمایشنامه از آرتور میلر(۲۰۰۵-۱۹۱۵)، نویسنده و نمایشنامه‌نویس آمریکایی است. در بریده‌ای از کتاب می‌‌خوانیم: «سمت راست راهرویی بلند که به ورودی ختم می‌شود. وسط عقب صحنه دفتری است. در روی صحنه فقط چند نیمکت وجود دارد. به نظر می‌آید صحنه یک انبار متروکه و یا قبلاً قسمتی از ایستگاه راه‌آهن بوده. با شروع نمایش ۶ مرد و یک پسربچه پانزده ساله روی نیمکت‌ها دیده می‌شوند، ‌ همدیگر را نمی‌شناسند و همه منتظر و وحشت‌زده هستند به جز مارشان (تاجر) ‌ که مرتب به ساعتش و ورقه‌ای که در دست دارد نگاه می‌کند. او منظم و شیک لباس پوشیده است. بقیه سرووضع معمولی دارند. لوبو، ۲۵ ساله با ریش نسبتاً بلند و موهای ژولیده ـ‌ گرسنه و مضطرب است و حالت تهاجمی دارد. لوبو: کاش یه فنجان قهوه اینجا بود، ‌ حتی یه قولپ[سکوت ـ رویش را به بایار که کنارش نشسته می‌کند]گویا شما هم نمی‌دونین قضیه چیه! بایار:[لباس فقیرانه پوشیده، حدوداً ۲۵ ساله، ‌ میکانیک برق ـ سرش را تکان می‌دهد]داشتم توی خیابون راه می‌رفتم... لوبو: من هم همین‌طور، مثل اینکه یکی بهم می‌گفت، ‌ امروز از خونه بیرون نرو، هفته به هفته در‌ِ خونه رو باز نمی‌کنم، نمی‌دونم چرا امروز... کاری هم نداشتم... نمی‌دونم چرا بیرون اومدم...[به دوروبر خود نگاه می‌کند]یعنی همه همین‌طوری گرفتار شدن؟ بایار: نمی‌دونم، ‌ من تازه رسیدم، ‌ قبل از شما. لوبو:[با صدای خسته]کسی می‌دونه قضیه چیه؟[بقیه شانه‌ها را بالا می‌اندازند]‌ اینجا کجاس؟ ‌ اداره پلیس که نیس... یه میز یا صندلی اداری هم نداره. لابد به‌جای بازداشتگاه ازش استفاده می‌شه. لوبو: رنگ دیوار، که مثل اداره پلیسه، ‌ این رنگ گویا بین‌المللیه همه‌ی اداره‌های پلیس همین رنگی‌ن، ‌ صدفی مُرده که توش زرد قاطی کردن[با لبخند عصبی به بایار]اقلاً کاش یه جنایتی، چیزی مرتکب شده بودیم.[عصبی راه می‌رود]‌ بایار: جدی نگیر، بالاخره می‌فهمیم موضوع چیه؟ لوبو: راستش گرسنه‌م، از دیروز ۳ بعدازظهر تا حالا چیزی نخوردم. آدم وقتی شکمش خالیه کلافه‌س. بایار: اگه یادم نرفته بود ناهارم رو از خونه بیارم، ‌ می‌دادم بخوری ولی خب... وسط خیابون یادم افتاد که نهارم ‌رو جا گذاشتم، ‌ می‌خواستم برگردم که گرفتنم و آوردن اینجا... چرا نمی‌شینی.»

جهت ثبت اطلاع رسانی، لازم است وارد حساب کاربری خود شوید.
×

مرورگر شما PDF را پشتیبانی نمی کند. دانلود PDF

×